محبّت چون به كمال ميرسد «عشق» نام ميگيرد. «عشق»، فقط يك كلمه نيست كه به آن عشق ميورزيم، بلكه يك جذبة صادق و پرارزش است. يك عطية آسماني است؛ كه در كاينات به هر مخلوق چه انسان و حيوان، چه نباتات و حياتات و معدنيات وديعت داده شده است و همچنين آفرينش دنيا نيز از نتيجة عشق بود. چنانكه در اخبار آمده: «كُنْتُ كنزاً مخفياً فَاَحْبَبْتُ أنْ اُعْرَفَ فَخَلَقْتُ الخَلقَ لكي اُعْرَفَ»[1]يعني كه من خزانة پنهان بودم خواستم كه شناخته بشوم دنيا را خلق كردم.
عشق در ادبيات فارسي
نرگس جهان*
محبّت چون به كمال ميرسد «عشق» نام ميگيرد. «عشق»، فقط يك كلمه نيست كه به آن عشق ميورزيم، بلكه يك جذبة صادق و پرارزش است. يك عطية آسماني است؛ كه در كاينات به هر مخلوق چه انسان و حيوان، چه نباتات و حياتات و معدنيات وديعت داده شده است و همچنين آفرينش دنيا نيز از نتيجة عشق بود. چنانكه در اخبار آمده: «كُنْتُ كنزاً مخفياً فَاَحْبَبْتُ أنْ اُعْرَفَ فَخَلَقْتُ الخَلقَ لكي اُعْرَفَ»[1]يعني كه من خزانة پنهان بودم خواستم كه شناخته بشوم دنيا را خلق كردم. حافظ همين مطلب را در بيت زير ميسرايد:
|
طفيل هستئ عشقاند آدمي و پري
|
ارادتي بنما تا سعادتي ببري[2]
|
ذات خداوند نيز به رسول(ص) عشق ميورزد و در حديث آمده: «لولاك لما خلقت الافلاك»اشارهاي از طرف خداوند به محبوب خود رسول(ص) است، حافظ توضيح ميدهد:
|
در ازل پرتو حسنت ز تجلّي دم زد
|
عشق پيدا شد و آتش به همه عالم زد[3]
|
چنانچه در اخبار آمده اوّل ما خلق الله نوري.
جذبة عشق، در خاك آدم سرشته شده است. اين آميزش را خدا در قرآن مجيد در آيه «الست بربّكم»[4]بيان ميفرمايد و حافظ شيرازي همين آميزش، يا به الفاظ ديگر جذبه عشق را با، بار امانت يادكرده است:
|
آسمان بار امانت نتوانست كشيد
|
قرعة كار بنام من ديوانه زدند[5]
|
فرشتگان كه همه وقت در حمد و ثناي خدا مشغولاند، از جذبة عشق محروماند:
|
فرشته عشق نداند كه چيست اي ساقي
|
بخواه جام و گلابي به خاك آدم ريز[6]
|
عشق، در ابتدا آسان مينمايد و آسان به نظر ميآيد ولي آهسته آهسته مرحلهوار در آن مشكلها و پيچيدگيها و دشواريها ايجاد ميشود:
الايا ايّها السّاقي ادركاساً و ناولها
كه عشق آسان نمود اوّل ولي افتاد مشكلها[7]
استاد فروزانفر، عشق را در سه مرحله بيان كرده است:
”مرحلة اوّل، تحقّق طرفين يا تحقّق عاشق و معشوق است يعني اين مرحله را انقطاع ميتوان ناميد، از عاشق عشق و نياز است، و از معشوق جلوه و ناز. عاشق در پي معشوق ميدود و او را بيرون از خود، و خود را جز او ميپندارد. اين مرحله سادهترين و ابتدايترين مراحل عشق و عرفان است.
مرحلة دوّم، اتّحاد عاشق و معشوق است كه اين را اتّحاد و اتّصال ميتوان نام نهاد، عاشق، معشوق را در خود و خود را فاني در معشوق مييابد، .... و همين فناي در همه چيز و از جمله «انا» در او يا «احق» است كه به عبارت «انا الحق» بر زبان منصور حلّاج جاري شده.
آخرين مرحله، مرحلة قلب عاشقي و معشوقي است كه در اين مرحله احوال عارفاني، چون حلّاج، ابوسعيد ابوالخير، بايزيد بسطامي، مولانا رومي و حافظ شيرازي سابقه دارد. از كمال عشقِ عاشق، و شدّت احتياج معشوق، عشق كامل پديد ميآيد و اين مرحله حدّ كمال مراحل است، و بعد از مرحلة اتّحاد به وجود ميآيد“[8].
انسان از ازل به ذات خود عشق ميورزد، و تا قيامت خواهد ورزيد. چنانچه اوّلين اظهار عشقي كه انسان به ذات خود كرد عشق آدم(ع)بود. آدم(ع) در بهشت زندگي ميكرد و از ثمرههاي فردوس لذّت ميبرد و چنانچه او آرزو داشت كه تا ابد در آنجا بماند، لذا براي كسب كردن اين آرزو حرف ابليس را باور كرد و دانة گندم خورد، و در نتيجه مجبور شد كه جنّت را ترك كند:
|
نه من از خلوت تقوي بدرافتادم و بس
|
پدرم نيز بهشت ابد از دست بهشت[9]
|
ابليس هم به علم خود عشق ميورزيد، او تكبّر كرد كه از آتش خلق شده است، خدا آدم را از گل آفريده است چرا او را سجده كند. لذا سجده كردن بر آدم را نپذيرفت يعني كه نافرماني خدا كرد، و تا ابد راندة درگاه شد. قرآن اشاره ميكند: «وَ اِذْ قُلْنَا لِلْمَلاكةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا اِلّآ ابليس اَبي وَ اسْتَكْبَرَ وَكَانَ مِنَ الْكافِرِيْنَ[10]».
در عقايد اسلامي هر عاقل مسلمان ـ زن و مرد ـ مؤمن، به خدا و رسول عشق ميورزد و از اين طريق احكام خداوند را اطاعت ميكند و اين اطاعت مطابق آيات قرآن كريم است: «اطيعوا الله و اطيعوا الرّسول»[11]يعني: الله و رسول(ص) را اطاعت كن به همين اطاعت عشق صادق به خدا و رسول(ص) است كه در ادبيّات اسلامي بالخصوص ادبيّات فارسي و اردو از جذبة عشق پر است. تقريباً همة شعراي فارسي بالخصوص شعراي صوفي ابياتي چند در حمد و ستايش خدا، در نعت رسول(ص)، و در منقبت حضرت علي(ع) و نيز در وصف و ستايش اولياي اكرام سرودهاند. از اين رو ادب مخصوص به عنوان حمد، نعت و منقبت يعني ادبيّات مديحه به وجود آمده است، و ادبيّات عاشقانه در افق ادب تجلّي نمايد. اين جلوهگري در شعر هر شاعر و در اثر هر نويسنده با آب و تاب جلوه مينمايد.
علاوه بر اين قهرمانان عاشق و معشوق در ادبيّات جهان مشهور و معروفاند. مثلاً: در ادبيّات انگليسي «روميو و جوليت»، در ادبيات عربي «ليلي و مجنون»، در ادبيّات فارسي «شيرين و فرهاد»، در ادبيّات پنجابي «هير و رانجها»، در ادبيّات هندي «كرشن و رادها» و غيره، اسمهاي اين قهرمانان تاكنون در كار عشق مانند سمبل بكاربرده ميشوند.
در هر زمان مردم به يكديگر عشق ورزيدهاند، و از سبب عشق كارهاي ناكردني و مشكل انجام دادهاند حتّي كه نام ايشان بر صحيفة روزگار ثبت شده است. حافظ در اين معني ميسرايد:
|
هرگز نميرد آنكه دلش زنده شد بعشق
|
ثبتست بر جريدة عالم دوام ما[12]
|
چنانچه ما ميبينيم كه قهرمانان شاهنامه از جذبة افتخار و وطن دوستي و عشق به ملّت و كشور سرشار بودند، و هميشه آمادة پيكار بودند. جذبة وطن دوستي در قلب هر فرد و در هر ملك و ملّت و در هر دين و مذهب موجود است. بالخصوص در دين اسلام جذبة حب الوطني يكي از خصوصيات ايمان شمرده ميشود ملك الشعرا بهار همين عقيده را ميسرايد:
|
هر كرا مهر وطن در دل نباشد كافر است
|
معني حب الوطن فرمودة پيغمبر است[13]
|
شعراي ادب فارسي و زبانان ديگر داستانهاي عشقيه را در صنف مثنوي سرودهاند. مثلاً: نظامي گنجوي، امير خسرو داستانهاي شيرين خسرو و ليلي مجنون را سرودند و شعراي ديگر نيز آنها را تقليد كردند. در مثنوي معنوي، مولوي به زبان «ني» داستان عشق و هوس بدني را نميگويد، بلكه داستان آن روح را بيان ميكند كه از اصل دور شده و در تلاش اصل است:
|
بشنو از ني چون شكايت ميكند
هر كسي كو دور ماند از اصل خويش
|
كه از جداييها حكايت ميكند
باز جويد روزگار وصل خويش[14]
|
مولوي عقيده دارد كه عشق جسماني و پر از خواهشات نفساني و بدني عشق نيست، بلكه باعث ننگ است:
|
عشقهايي كز پي رنگي بود
|
عشق نبود عاقبت ننگي بود[15]
|
او معتقد است كه يك عاشق صادق را بايد از جمله مرضها و عيبها پاك باشد:
|
هر كرا جامه ز عشقي چاك شد
|
او ز مرض و جمله عيبي پاك شد
|
او در ني و در مي عشق را مشاهده ميكند:
|
آتش عشقست كاندر ني فتاد
|
جوشش عشقست كاندر مي فتاد[16]
|
مولوي جذبة عشق را در ابيات زير ميسرايد:
|
شاد باش اي عشق خوش سوداي ما
اي دواي نخوت و ناموس ما
جسم خاك از عشق بر افلاك شد
عشق جان طور آمد عاشقا
|
اي طبيب جمله علّتهاي ما
اي تو افلاتون و جالينوس ما
كوه در رقص آمد و چالاك شد
طورست و خر موسي صاعقا[17]
|
ابيات حافظ، از نغمههاي عشق و شراب پر است، او نميتواند بدون عشق و شراب از غم و اندوه جهان و از مكر و فريب دنيا و اهل دنيا و از گناه و دروغ نجات يابد، او غم را هنر عشق ميداند:
|
ناصحم گفت، بجز غم چه هنر دارد عشق
|
برواي خواجة عاقل هنري بهتر ازين[18]
|
به نظر حافظ، راه عشق بيانتها و جايگاه هلاك و فناست، ولي دل به عشق دادن و از عقل رستن هم خوش است:
|
راهي است راه عشق كه همچنين كناره نيست
هر كه در به عشوه دهي خوش دمي بود
ما را ز منع عقل مترسان و مي بيار
|
آنجا جز آن كه جان بسپارند چاره نيست
در كار خير حاجت هيچ استخاره نيست
كان شحنه در ولايت ما هيچ كاره نيست[19]
|
عشق سعدي شيرازي، مشتمل بر اخلاق و تقوي در سوز و گداز و نيز در عفو و رضاست. عشق سرماية غزلهاي وي است. در شخصيت سعدي و در غزل وي عاشق يك عارف كامل است كه دنيا را با سير و سياحت خود مشاهده كرده است. در غزلهاي وي جذبة عشق هيچ وقت كم و بيش نميشود بلكه با همة نشيب و فراز موجود است. اگرچه عشق سعدي با يك دوست و با يك محبوب اكتفا نميكند بلكه از هر نوع بدكاري و هوا و هوس دور است. عشق او از خواهشات نفساني آزاد است، و از تسليم و رضا و روحاني پاكيزگي آراسته است. نزد وي هيچ جاي بهتر و برتر از آستانة معشوق نيست. ولي عشق امير خسرو در غزليّات وي مطابق با «از دل خيزد و بر دل ميريزد» است او در اواخر عمر عاشق حسن بوده است، و آماده نيست كه معشوق را از دست بدهد:
|
دل ز تن بردي و در جاني هنوز
ملك دل كردي خراب از تيغ ناز
|
دردها دادي و درماني هنوز
وندران ويرانه سلطاني هنوز
|
قيمت معشوقش بيشتر از هر دو عالم است:
|
هر دو عالم قيمت خود گفتهاي
|
نرخ بالا كن كه ارزاني هنوز[20]
|
منصور حلّاج كه نعرة «انا الحق» زده بود، عشق را اين طور توضيح ميدهد. از حلّاج پرسيدند كه عشق چيست؟ گفت: امروز بين، فردا بين و پس فردا بين. آن روزش بكشتند، ديگر روزش سوختند و سوّم روزش به باد سپردند يعني عشق اين است.
دكتر احمد علي رجايي بخارايي عشق را اين طور توضيح ميدهد:
”عشق از نظرگاه دين: عشق به اين مفهوم وسيع دعايي عشقي كه مبدأ آن تزكيه و تهذيب نفس و منتهاي آن وصول به كمال و فنا در ذات حق است، عشقي كه بالاتر از كفر و ايمان و هدفش خير مطلق و پركردن جهان از خورد صفا و خدمت و گذشت و محبّت است، مفهومي است كه صوفيا به عالم اسلام تقديم داشتهاند[21]، امّا در دين اسلام نيز لفظ «عشق» كمتر در مآخذ مربوطه وج0ود دارد و در قرآن مجيد اين كلمه بكار نرفته است و «حبّ» و در درجات بالا چون عشق زليخا به يوسف «شغف» و نظاير آن استعمال شده است“[22].
”ولي قبل از رواج و گسترش آراي صوفيا عشق به اين معني عالي، بين مسلمانان اعم از عرب و ايراني ظاهراً شناخته نميشده است و از حدود روابط بين دو جنس مخالف و تب و تابهاي وابسته به آن تجاوز نميكرده، و اشعار عربي و فارسي و افسانهها و اخباري كه در اين زمينه موجود است، بر درستي اين گواه است“[23].
عطّار نيشابوري در كار عشق كفر و ايمان، جان و تن را هيچ اهميّتي نميدهد، و عشق را بدون درد فكر نميكند، او اظهار نظر ميكند:
|
عشق را با كفر و با ايمان چه كار
درد و خون دل ببايد عشق را
ذرّهاي عشق از همه آفاق به
عشق مغز كاينات آمد مدام
قدسيان را عشق هست و درد نيست
|
عاشقان را با تن و با جان چه كار
قصّة مشكل ببايد عشق را
ذرّهاي عشق از همه عشّاق به
ليك نبود عشق بيدردي تمام
درد را جز آدمي درخور نيست[24]
|
حضرت امام صادق uفرمود:
”عشق جنون الهي است نه مذموم است و نه محمود“[25].
ابونصر سراج اين طور اظهار نظر ميكند: ”عشق آتش است، در سينه و دل عاشقان مشتعل ميگردد، و هر چه مادون الله همه را بسوزاند و خاكستر ميكند“[26].
ابوسعيد ابوالخير عشق را دام حق ميداند و با نام درد و مولوي آن را با نام «درد بيدوا» ياد ميكند:
|
اي عشق پيش هر كس نام و لقب داري بس
|
من دوش نام ديگرت كردم كه درد بيدوا[27]
|
عرفي شيرازي به عوض متاع درد گوهر هر سود را در جيب زيان انداخته است:
|
اي متاع درد در بازار جان انداخته
|
گوهر هر سود در جيب زيان انداخته[28]
|
في الجمله دنيا و اهل جهان نيز هر شي كه در كاينات است، از روز ازل با يكديگر عشق ميورزند و تا قيامت خواهند ورزيد، عشق آن جذبة صادق و لطيف انساني است كه داستانهاي عشق و عاشق مردم در هر خطه پراكنده است حتّي كه پيغمبران نيز از اين جذبة پرايماني متثني نبودند، چنانچه داستان يوسف و زليخا كه ذكرش در قرآن مجيد آمده مشهور است.
در راه عشق، رسوايي و بدنامي لازم و ملزوم است و در نزد عشّاق اين رسوايي معراج عشق شمرده ميشود:
من از آن حسن روزافزون كه يوسف داشت دانستم
كه عشق از پردة عصمت برون آرد زليخا را[29]
معشوق بر دل عاشق حكمراني ميكند و او را برابر شاه بيافسر و كلاه ميپندارد:
|
جبين حقير گدايان عشق را كاين قوم
|
شاهان بيكمر و خسروان بيكلهند[30]
|
و از رسيدن باد صبا كه از كوچة دوست ميآيد خوشحال ميشوند:
|
رسيد باد صبا تازه كرد جان مرا
|
نهفته داد به من بوي دلستان مرا[31]
|
و هميشه طالبان راحت و سكون معشوق خود هستند:
|
نخفت نرگس فرياد كم كن اي بلبل
|
كنون كه خواب ربودست تا توان مرا[32]
|
در دل عاشق عزت و احترام معشوق بينهايت و بيكران است حتّي كه ساية معشوق براي او قابل احترام است:
|
ساية معشوق اگر افتاد بر عاشق چه باك
|
ما به او محتاج بوديم او به ما مشتاق بود[33]
|
بين عاشق و معشوق ناز و نياز فرق ميكند، و همين فرق شخصيت هر دو را با يكديگر مشخّص و ممتاز ميكند:
|
ميان عاشق و معشوق فرق بسيارست
|
چون يار ناز نمايد شما نياز كنيد[34]
|
يك عاشق با هر عضو و شي محبوب خود عشق ميورزد و لب و چشم و زلف و روي او با تشبيهات نادر تعبير ميكند:
|
شنيدي قصّة زنجير و كعبه
|
رخش را كعبه دان و زلف زنجير[35]
|
*
|
دلم ز زلف تو و الليل خواست ياد گرفت
|
نظر بر روي تو افتد و الضحي آموخت[36]
|
*
|
از قد تو شاخ طوبي بشكند
|
اي لب تو آب كوثر ريخته[37]
|
وصل دوست را كه هر چند محال است آرزو ميكند:
|
با سر زلف تو ما را سر و سوداي هست
|
وصل هر چند محالست تمنّاي هست[38]
|
امير خسرو در عشق طلبكار آورگي و بيچارگي هست:
|
دلم در عاشقي آواره شد آوارهتر بادا
|
تنم از بيدلي بيچاره شد بيچارهتر بادا[39]
|
چون با وصال دوست محروم ميماند، در ياد او نه فقط گريه و زاري و آه و بكا ميكند، و شكوه و شكايت بر زبان ميآورد، بلكه در هي شي و در هر جا محبوب خود را ميبيند از دوري و جدايي او رنجيده هست و ديگران را نيز رنجيده ميكند، افسرده دلي افسرده كند انجمن را و خيال ميكند كه هر شي از كاينات با همراه وي گريه ميكند:
|
ابر ميبارد و من ميشوم از يار جدا
|
چون كنم دل بچنين روز ز دلدار جدا[40]
|
*
|
ابر و باران و من و يار ستاده بوداع
|
من جدا گريه كنان ابر جدا يار جدا[41]
|
في الجمله ميتوان گفت: كه عاشق براي دوست خود ميزيد، ميخوابد، و ميميرد، و بر معشوق خود قربان ميشود. جايي كه عشق است، جذبههاي بدي مانند كينه، بغض، عداوت، حسد و نفرت وجود ندارد. داستان عشق طويل است و در عبارت مختصر نميتواند بگنجد نيز سخن عشق بر زبان نميآيد، لذا بر شعر حافظ شيرازي سخن خود را به اتمام ميرسانم:
|
سخن عشق نه آنست كه آيد به زبان
|
ساقيا مي ده و كوتاه كن اين گفت و شنفت[42]
|
* * *
*- استاديار فارسي دانشگاه دهلي، دهلي.
[1]- فرهنگ اشعار حافظ، دكتر احمد علي رجايي بخارايي، انتشارات علمي، خيابان انقلاب، ص 596. مسند آن حديث قدسي ذيل است: قال داوود(ع) «يارب لِماذا خَلَقْتَ الخَلْقَ قَالَ كُنْتُ كنزاً مخفياً فَاَحْبَبْتُ أَن اُعْرَفَ فَخَلَقْتُ الْخَلَقْ لكي اُعْرَفَ»(منارات السائرين تأليف نجمالدّين رازي، تصحيح محمّد امين رياحي، انتشارات بنگاه ترجمه و نشر كتاب، 1352 ه . ش.).
[2]- ديوان خواجه شمسالدّين حافظ شيرازي، به اهتمام سيّد محمّد رضا جلالي ناييني، دكتر نذير احمد، مؤسّسة انتشارات اميركبير، تهران، 1370، ص 679.
[3]- ديوان خواجه شمسالدّين حافظ شيرازي، ص 192.
[4]- الأعراف (7)، آية 172.
[8]- فرهنگ اشعار حافظ، تأليف احمد علي رجايي بخارايي. ص 629.
[10]- قرآن مجيد، سورة بقرة(2)، آية 34.
[11]- همان، سورة محمّد (47)، آية 33.
[13]- نصاب جديد فارسي، انتخاب از ملك الشعرا بهار، جيّد پريس، بلّيماران، دهلي، ص 42.
[14]- نثر و شرح مثنوي شريف، دفتر اوّل عبدالباقي گولپينارلي، ترجمه و توضيح توفيق ه . سبحاني، ص 63.
[15]- نثر و شرح مثنوي شريف، دفتر اوّل، ص 84.
[17]- همان، ص 74. در اين بيت در اوّل مصرع اشاره است به معراج رسول اكرم rو در مصرع دوّم اشاره است به موسي كليم الله u .
[20]- ديوان كامل امير خسرو دهلوياز سعيد نفيسي بكوشش م. درويش، كتابفروشي محمّد حسن علمي، تهران، بازار بينالحرمين شعبه، خيابان شاهآباد، انتشارات جاويدان، ص 341.
[21]- فرهنگ اشعار حافظ، ص 617.
[25]- فرهنگ اشعار حافظ، ص 620، به حوالة تذكرةالاوليا، ج 1، ص 13.
[26]- فرهنگ اشعار حافظ، ص 620؛ تذكرةالاوليا، ج 2، ص 145.
[27]- فرهنگ اشعار حافظ، ص 621؛ به حوالة ديوان شمس تبريزي، ص 7.
[28]- نصاب جديد فارسي، انتخاب قصايد عرفي شيرازي، جيّد پريس، بلّيماران، دهلي، ص 115.
[35]- ديوان سجزي، به اهتمام مسعود علي محوي بي.آ. (عليگ)، به مكتبة ابراهيمه مشن پريس، حيدرآباد دكن، 1352 هجري، ص 190.